Showing posts with label اجتماعي. Show all posts
Showing posts with label اجتماعي. Show all posts

Jan 6, 2011

دشواری های شاهزاده بودن

اما با اینکه هنوز ۲۴ ساعت از زمان انتشار خبر خودکشی علیرضا پهلوی نمی‌گذرد، دلایل دیگری هم در باره مرگ او بر سر زبان‌ها افتاده که حدود ۱۰ سال پیش پس از درگذشت خواهر جوانترش، لیلا، هم شنیده می‌شد

احتمالا علت به وجود آمدن این شایعات مشکل بودن باور کردن خودکشی او برای کسانی است که بیشتر جنبه های مادی زندگی را در نظر دارند.

چگونه می‌توان درک کرد که شاهزاده جوانی که ظاهرا همه چیز از جمله پول و سلامتی و عنوان و احترام در زندگی‌اش دارد، تحصیل کرده ترین فرد خانواده است و حتی به عنوان یکی از مطلوب ترین شاهزادگان مجرد جهان انتخاب شده، ناگهان خود را با گلوله بکشد؟

باور کردن این امر واقعا مشکل است، اما شاید نگاهی به زندگی علیرضا و خواهرش لیلا از دید انسانی و عاطفی بتواند به فهم بهتر این موضوع کمک کند

زمانی که انقلاب اسلامی ایران روی داد، علیرضا کمتر از ۱۳ سال و لیلا حدود ۹ سال داشتند، کودکانی که در آن سن درک وقایع ایران و تجزیه و تحلیل سیاسی برایشان امکان نداشت. آنچه که آنان تا آن زمان دیده بودند درون کاخ‌های سلطنتی و روبه رو شدن با درباریانی بود که در مقابلشان کرنش می‌کردند.

آنان در سنی نبودند که از واقعیت‌های جامعه اطلاع داشته باشند و به گفته برخی نزدیکان به دربار، اکنون روشن شده که این واقعیت‌ها حتی از پدرشان هم که پادشاه ایران بود مخفی نگاه داشته می شده است.

از آن گذشته به گفته اطرافیان خانواده پهلوی، محمدرضا شاه بر خلاف پدرش، برای دو فرزند کوچک تر خود، پدری بیش از حد عادی مهربان بود به طوری که علیرضا و لیلا وابستگی شدیدی به او احساس می‌کردند. در عکس‌های خانوادگی سال‌های آخر سلطنت شاه هم می‌توان این رابطه نزدیک عاطفی را به خوبی دید

با انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ دنیای رویایی دو شاهزاده خردسال فرو ریخت. نه تنها درهای کاخ‌های سلطنتی بر روی آنان بسته شد و دیگر امکان بازگشت به میهن خود را نداشتند، که در جهان هم آواره شده بودند و هر روز در جای غریبه دیگری به طور موقت خانه می‌کردند. اطرافیانی که خدمتشان را می‌کردند دیگر نبودند و زمانی که به سنی رسیدند که از طریق رسانه ها و مطبوعات با کشورشان تماس برقرار کنند، تا چند سال به جز توهین و ناسزا چیزی ندیدند و نشنیدند

از آن سخت‌تر، پدر مهربانشان تبدیل به بیمار آواره بی‌خانمانی شد که در مقابل چشمانشان آب می شد. آنها که تا آن زمان از بیماری پدر هم اطلاعی نداشتند، نمی توانستند درک کنند چرا کسی که از نظر آنها قدرتمندترین و مقتدرترین فرد جهان بود، دچار چنین سرنوشتی شده است. زمانی که محمدرضاشاه در بیمارستانی در کشوری غریبه آنها را تنها گذاشت، علیرضا ۱۴ ساله و لیلا ۱۰ ساله بودند.

شک نیست که چنین ضربه هایی زخمی ماندگار بر روح علیرضا و لیلا گذاشت که تا آخر عمر با آنها باقی ماند. آنها پس از دوران بلوغ که درک بهتری از اوضاع به دست آوردند، بیشتر با این بحران روحی دست به گریبان شدند و روز به روز هرچه بیشتر در خود فرو رفتند.

لیلا که جوان تر بود و روحی لطیف تر داشت حدود ۱۰ سال پیش مقاومت خود را از دست داد و در لندن پس از خوردن بیش از حد قرص‌های خواب‌آور درگذشت. مرگ او بر افسردگی علیرضا افزود.

به طور قطع فرزندان محمدرضاشاه تنها جوانانی نبودند که در اثر انقلاب دچار ضربه‌های روحی شدند. فرزندان شخصیت‌های دوران پهلوی که در اولین سال‌های پس از انقلاب اعدام یا آواره شدند و فرزندان چندصدهزار ایرانی که در جنگ با عراق کشته شدند نیز با چنین بحران‌های روانی و شاید شدیدتر هم روبه رو بوده اند و به احتمال زیاد، در میان آنان هم نمونه هایی از خودکشی وجود داشته است


اما اکثر این جوانان با کمک و همدلی و همدردی دیگر اعضای خانواده و نزدیکانشان توانستند بر این بحران‌های روحی فایق آیند گو اینکه هرگز خاطره عزیزان از دست رفته‌شان را فراموش نخواهند کرد

نوع زندگی خاص علیرضا و لیلا و انتظاری که به عنوان شاهزادگان جوان ایرانی از آنان می رفت و همواره زندگی‌شان را تحت الشعاع قرار داده بود، و شاید هم دور بودن از دیگر اعضای خانواده و محروم بودن از محبت آنان، نگذاشت که این دو نیز بتوانند همچون دیگران به مسیر زندگی عادی بازگردند و باعث شد که زودهنگام از زندگی در این جهان خسته و سیر شوند


Dec 20, 2010

ناگفته هاي خواهر شهلا جاهد از اعدام شهلا

چيز تمام شده است. روي پرونده‌اي كه هشت سال لحظه به لحظه‌اش براي صفحه حوادث روزنامه‌ها خبر داغ بود، مهر قرمز رنگ مختومه خورده و براي هميشه باطل شده است. حالا يك هفته از اجراي حكم قصاص مي‌گذرد. خانواده خديجه جاهد كه بيشتر مردم او را به اسم شهلا مي‌شناسند، از خيلي وقت پيش اعلام كرده بودند كه حرف‌هاي نگفته‌اي دارند اما هيچ وقت در طول اين چند سال مصاحبه نكردند و حرفي نزدند. اما حالا درست بعد از اجراي حكم فرصتي پيش آمده تا درباره شهلا با خانواده‌اش صحبت كنيم. در كنار اظهارنظر‌هاي حقوقي و كارشناسانه‌اي كه در اين مدت در رسانه‌ها و روزنامه‌هاي مختلف مطرح شد، شنيدن حرف‌هاي خانواده‌اي كه در تمام اين هشت سال غايب بزرگ جلسات صلح و سازش بودند، مي‌تواند جالب باشد.

يكي از خواهرهاي شهلا قبول مي‌كند درباره روزهاي كودكي و همه چيزهايي كه زندگي شهلا را تحت تاثير قرار داد با سرنخ گفت‌وگو كند. آنچه مي‌خوانيد حاصل دو ساعت گفت‌وگوي اين نشريه با خواهري است كه مي‌گويد نه سال است كه عزادار است.

خانم جاهد با اينكه حكم اجرا شده است باز هم اصرار داريد كه ناگفته‌هاي بسياري وجود دارد؛ مي‌شود درباره اين ناگفته‌ها توضيح بدهيد؟

بله. نه تنها من مي‌گويم كه ناگفته‌‌هاي بسياري وجود دارد بلكه خود شهلا هم اعتقاد داشت كه بي‌گناه است. دوست ندارم جوسازي كنم. مي‌دانم حالا هر چيزي كه بگويم عليه شهلا مطرح مي‌شود اما دوست دارم اين را از قول من اعلام كنيد كه ابهامات پرونده قتل هيچ وقت براي خانواده و خود شهلا برطرف نشد. علامت سوال‌هاي زيادي باقي‌مانده بود كه هيچ پاسخ قانع‌كننده‌اي براي آنها پيدا نشد و بالاخره مرگ شهلا را رقم زد.

براي ما تعريف مي‌كنيد كه چگونه در جريان حادثه قرار گرفتيد؟

ما هيچ‌چي نمي‌دانستيم. شهلا سه روز بود غيبش زده بود. خب او پرستار بود. در خانه خانمي كار مي‌كرد كه او را مادر صدا مي‌زد. اما سه روز بي‌خبر رفته بود و نمي‌دانستيم كجا رفته. حتي يادم است به يكي از دوستان همكارش گفته بود كه به خانواده‌ام چيزي نگو. اگر خيلي اصرار كردند بگو كه برايم يك مشكل كوچكي به وجود آمده كه خودم حلش مي‌كنم. از طرف ديگر چون پدرم به شدت شهلا را دوست داشت، غيبت او باعث شد بيشتر درباره‌اش تحقيق كنيم. خوب يادم هست كه سومين روز غيبت شهلا بود كه دوستش گفت او در اداره آگاهي است. نمي‌دانيد چه حال و روزي داشتم. من و پدرم با هم رفتيم اداره آگاهي و براي اولين‌بار قاضي جعفرزاده را ديديم. سوال و جواب‌هايي كه آن روز بين ما رد و بدل شد آن‌قدر وحشتناك بود كه هنوز هم يادآوري‌شان منقلبم مي‌كند. تازه آنجا بود كه فهميديم چه اتفاقي افتاده. مي‌گفتند شهلا قتل كرده. شهلايي كه آزارش به هيچ كسي نمي‌رسيد، چطور ممكن بود آدم كشته باشد. خيلي روزهاي بدي بود.

ناصر از كي وارد زندگي شهلا شده بود؟

من نمي‌دانم. هيچ كدام از اعضاي خانواده اين موضوع را نمي‌دانستند. غيبت‌هاي شهلا همه‌اش دليل داشت. او به خاطر كارش بعضي شب‌ها به خانه نمي‌آمد. كارش معلوم بود. مادر - همان پيرزني كه شهلا ازش پرستاري مي‌كرد- با مادرم تلفني حرف مي‌زد. در دادسرا بود كه اسم ناصر محمدخاني را شنيديم. شهلا از بچگي فوتبال دوست داشت. همه بازي‌هايي را كه تلويزيون نشان مي‌داد نگاه مي‌كرد و مثل يك پسر از قواعد و قوانين بازي فوتبال سردرمي‌آورد. مي‌دانستيم كه پيگير اخبار فوتبال است اما از حضور ناصر خبر نداشتيم. اين جزو موضوعاتي بود كه براي ما روشن نشد و زندگي مخفيانه شهلا و ناصر را هيچ وقت باور نكرديم.

چرا با وجود اين همه دليل و مدرك نتوانستيد اين زندگي مخفيانه را باور كنيد؟

چون من خواهرم را مي‌شناسم. او بسيار مستقل بار آمده بود. ببينيد، بر فرض كه گفته‌هاي شما درست باشد. شهلا كسي نبود كه بتواند آدم بكشد. اين هشت سال همه از جزئيات قتل گفتند. از تكه‌تكه شدن زني كه بي‌گناه كشته شد و همه هم شهلا را متهم رديف اول مطرح كردند. اما هيچ وقت اين نكته را باز نكردند كه شهلا نمي‌توانست آدم بكشد. او نه دلش را داشت و نه جسارت انجام چنين كاري را. او خانواده‌اش را دوست داشت و براي اينكه پدرم عذاب كمتري بكشد و خانواده‌اش در مشقت نباشند اعتراف كرد.

اما او با ريزترين جزئيات، صحنه قتل را بازسازي كرد. فيلم بازسازي صحنه را ديده‌ايد؟

بله اما هيچ وقت باورش نكردم. شهلا دختر باهوشي بود و طوطي وار چيزهايي را به زبان مي‌آورد و عكاس‌ها هم از او عكس مي‌گرفتند.

از روزهاي اوليه دستگيري‌اش بگو؟

روزهاي سختي بود. شهلا عموما ممنوع‌الملاقات بود. من و پدرم هر روز صبح يا اداره آگاهي بوديم يا مي‌رفتيم خيابان وزرا تا درباره‌اش خبر بگيريم. من همين‌جا از دستگاه قضا تشكر مي‌كنم چون هيچ وقت به ما بي‌احترامي نكردند. با اينكه از تك‌تك اعضاي خانواده ما بازجويي كردند اما هيچ وقت به ما بي‌احترامي نشد. ادعاهايي را كه درباره شهلا و روابط پنهاني‌اش با ناصر مطرح مي‌شد هيچ وقت قبول نكرديم. من حتي ناصر را تا قبل از اولين جلسه دادگاه نديده بودم.

يك سوال كه براي من مطرح است اينكه كه چرا شما در هيچ كدام از دادگاه‌هاي شهلا حضور نداشتيد؟

باور كنيد به خاطر خانواده سحرخيزان بود. آنها داغديده بودند. ما نمي‌خواستيم كاري بكنيم كه خدايي نكرده داغشان تازه شود. همان اوايل پرونده همكارهاي شما و خبرنگارهاي زيادي دنبال ما آمدند و با ما مصاحبه كردند اما متاسفانه همه چيز را برعكس جلوه دادند. شهلا هيچ وقت توي زندگي‌اش سيگار نكشيد، او حتي از بوي سيگار هم متنفر بود اما طوري جلوه داده شده بود كه انگار اين كارها از او برمي‌آيد. دعواهاي خانوادگي ما هم كه بعضي از روزنامه‌ها درباره آنها نوشته و گفته بودند كه در خانه ما هميشه دعوا و مرافعه وجود داشت،‌ واقعيت نداشت. در و همسايه هنوز هم باورشان نمي‌شود كه همچين اتفاقي براي ما افتاده است. شهلا مهربان و دلسوز بود. درست است كه يك اشتباهي كرده و وارد زندگي لاله و ناصر شده بود اما قسي‌القلب نبود.

بعد چه اتفاقي افتاد؟

هيچ‌چي، او بيشتر اوقات ممنوع‌الملاقات بود تا اينكه اعتراف كرد و صحنه بازسازي شد. هفته بعد رفتيم ديدنش. من و پدرم با هم رفتيم. مي‌گفت كه خسته شده. از صبح تا شب يكريز سوال و جواب‌هاي تكراري. پدرم گريه مي‌كرد. شهلا لاغر شده بود. مدتي بعد هم كه دادگاه تشكيل شد و او به زندان افتاد.

زندان زياد به ديدنش مي‌رفتيد؟

بله هر هفته. البته در يك دوره زماني كوتاهي من نمي‌توانستم بروم اما مادر و خواهر و برادرهايم زياد به ملاقاتش مي‌رفتند. وقتي او در زندان بود روزنامه‌ها درباره پرونده‌اش مطلب مي‌نوشتند، من تيتر روزنامه‌ها را تلفني برايش مي‌خواندم و در جريان امور قرارش مي‌دادم. دوست نداشت در مرداب بي‌رمق زندان بميرد. هميشه سرزنده بود. به ما اميد مي‌داد. آن وقت‌ها هم كه پيش ما بود و هنوز هيچ‌كدام از اين اتفاق‌ها نيفتاده بود، يكجا بند نمي‌شد. عاشق طبيعت و گشت و گذار بود. براي همين هم بچه‌ها و اعضاي خانواده خيلي دوستش داشتند. رابطه بين خواهر و برادرها با شهلا هم علي‌رغم تصوراتي كه مطبوعات آن دوران براي مردم ايجاد كرده بودند، خيلي خوب بود و هست.

چرا هيچ وقت براي جلب رضايت خانواده لاله پيشقدم نشديد؟

وقتي اعتقاد داشتيم كه خواهرمان بي‌گناه است چرا بايد التماس مي‌كرديم؟ ببينيد، من روزنامه‌خوان پدرم بودم و همه اتفاقات و گزارش‌ها را برايش مي‌خواندم. شهلا مرتب از زندان با من تماس داشت. او خودش هيچ وقت به ما اجازه نداد براي جلب رضايت و بخشش به سراغ خانواده سحرخيزان برويم. اين اواخر وقتي مطمئن شديم كه قرار است شهلا به دار آويخته شود، تصميم گرفتيم براي جلب رضايت خانواده لاله تلاش كنم. من چون خواهر بزرگ‌تر بودم، قدم پيش گذاشتم اما هيچ شماره تلفن و نشاني‌اي از خانواده لاله نداشتيم. من با مشكلات بسياري بالاخره توانستم شماره تماسشان را پيدا كنم اما هيچ وقت روي آن را نداشتم كه به خانه‌شان زنگ بزنم. شهلا اشتباه كرد كه وارد زندگي ناصر شد اما باور من اين است كه او قاتل نيست. همان روزها به شهلا گفتم كه بگو ببخشيد و غلط كردم. گفتم كه خانواده سحرخيزان داغديده هستند و اگر اين حرف‌ها را بزني آرام‌تر مي‌شوند و اعلام رضايت مي‌كنند اما او قبول نكرد. مي‌گفت كه چون قتلي انجام نداده، درخواست بخشش نمي‌كند. مي‌گفت كه خانواده لاله نمي‌توانند او را تحمل كنند و فقط با قصاص اوست كه آرام مي‌گيرند. براي همين بود كه با آنها تماس نگرفت و درخواست بخشش نكرد. انگار شهلا از مرگ نمي‌ترسيد.

اين اواخر حال و هوايش چگونه بود؟

شهلا توي زندان عذاب مي‌كشيد. كسي كه يكجا بند نمي‌شد، حالا در يك زندان محبوس شده بود و نمي‌توانست كاري كند. سراغ پاتوق‌هايي كه قبلا آنجا خاطره مشترك داشتيم را زياد مي‌گرفت. شعر مي‌گفت و شعر مي‌خواند. او عاشق خريد كردن بود. لباس زياد مي‌خريد. يك كمد لباس از او به يادگار مانده است. وقتي به ملاقاتش مي‌رفتيم، هيچ وقت حرف زندان را نمي‌زد. از اتفاق‌هايي كه داخل بند برايش مي‌افتاد هيچ‌وقت تعريف نمي‌كرد. ولع شنيدن داشت. اميدوار بود كه بعد از هشت سال تحمل عذاب، بالاخره يك اتفاقي برايش مي‌افتد و نجات پيدا مي‌كند اما دقيقا مرگ برايش رقم خورد و همه‌چيز اين‌گونه پايان يافت. ما حق نداشتيم چيزي برايش ببريم به جز لباس. خب اين از قوانين بود و بايد به آن احترام مي‌گذاشتيم اما هر وقت مي‌رفتيم ملاقات، حسابي از ما پذيرايي مي‌كرد. توي اين سال‌ها، ما هر روز عزادار بوديم، هم براي لاله كه بي‌گناه كشته شد و هم براي شهلا كه بالاخره قصاص شد.

آخرين‌بار چه زماني او را ديديد؟

ساعت چهار بعدازظهر سه‌شنبه؛ يعني يك روز قبل از اعدام. شنيده بوديم كه قرار است روز بعدش، حكم قصاص شهلا اجرا شود و اين آخرين‌باري بود كه او را مي‌ديديم. روز سختي بود. وقتي شهلا را روبه‌رويمان ديديم، مي‌خنديد اما نگران بود. من با شهلا بزرگ شده بودم. خواهرم را مي‌شناختم. چشم‌هايش نگران بود. تا ساعت هفت آنجا بوديم. شهلا با همه تك‌تك حرف زد.

گفت گريه نكنيم. لباس‌هايش را بپوشيم و نگذاريم داخل كمد خاك بخورند. همه جهيزيه‌اش را به برادرزاده‌ام بخشيد. آخر وقتي خانه بود و سر كار مي‌رفت، هر ماه چيزي براي جهيزيه‌اش مي‌خريد و كنار مي‌گذاشت. او 4 هزار متر زمين هم در شهريار داشت. زمينش را به مادرم و برادرزاده‌ام بخشيد و خواست بين هم تقسيم كنند. آن روز شهلا مي‌خنديد اما لبخندش نگران بود. گفتم شهلا حرف بزن. اگر چيزي مي‌داني بگو اما فقط سكوت كرد. براي همين است كه مي‌گويم او با اسرار زيادي رفت.

چرا رابطه‌اش با برادرزاده‌تان خوب بود؟

چون شهلا در حقش مادري كرده بود. بعد از فوت برادرم، بچه‌اش با ما زندگي مي‌كرد. شهلا بزرگش كرد. حالا هم شباهت بسيار زيادي به شهلا دارد.

اين اواخر با خانواده سحرخيزان ارتباط نگرفتيد؟

چرا، من تماس گرفتم اما راضي به صحبت نشدند. تماس گرفته بودم كه از آنها بخواهم شهلا را ببخشند؛ اينكه گذشت كنند و به خواهرم فرصت زندگي دهند اما آنها همه چيز را به پاي چوبه دار موكول كردند.

از وكيل پرونده خواهرتان نخواستيد براي گرفتن رضايت تلاش كند؟

آقاي خرمشاهي همه تلاششان را كردند تا از هر راهي كه امكان داشت براي شهلا بخشش بگيرند. اما ناراحتي‌اي كه در دل بازماندگان لاله بود خيلي عميق بود. البته هنرمندها و ورز‌شكار‌ها و مسوولان قضائي و واحد صلح و سازش دادسراي امور جنايي هم براي جلب رضايت اولياي دم تلاش زيادي كردند كه از همه آنها سپاسگزاريم.

شهلا تا چه مقطعي تحصيل كرده بود؟

ديپلم داشت اما يك دوره بهياري هم گذرانده بود. مدرك معادل فوق ديپلم داشت، توي زندان هم مكاتبه‌اي روان‌شناسي مي‌خواند. كارهاي ثبت‌نامش را من انجام مي‌دادم و او درس مي‌خواند و امتحان مي‌داد. يك ترم ديگر درسش تمام مي‌شد. اگر زنده مي‌ماند به زودي درسش تمام شده بود و اين خيلي خوشحالش مي‌كرد. شهلا شعر هم مي‌گفت.

قصد نداريد اشعارش را جمع‌آوري كنيد؟

يكي از دوستانش اين كار را انجام مي‌دهد. كسي كه همبندي شهلا بود و در زندان همدمش به شمار مي‌رفت.

روز اجراي حكم حضور داشتيد؟

بله. همه اعضاي خانواده بودند. از چند ساعت قبل پشت در زندان اوين بوديم. ما ساعت چهار بعدازظهر روز قبل از اعدام تا هفت به ملاقات شهلا رفته بوديم. ملاقات كه تمام شد، آمديم خانه و بعد ساعت 12 دوباره رفتيم.

وقتي خانواده سحرخيزان با يك پژو سفيد رنگ آمدند تا در زندان باز شود و آنها بروند داخل، حس عجيبي داشتم. قبل از اينكه آنها وارد زندان شوند، به آنها خيلي اصرار كرديم. قسمشان داديم كه شهلا را ببخشند. مادرم ضجه مي‌زد و التماس مي‌كرد. اما خب هر چه تلاش كرديم نتيجه‌اي نداشت و انگار راهي براي نجات شهلا باقي نمانده بود. ولي شهلا هميشه در قلب ما زنده است.

Dec 14, 2010

نفرتي پس از شك

برنارد هنری لوی، که برای فرانسوی‌ها وارث سنت فلسفی و روشنفکری آندره مالرو، آلبر کامو و ژان پل سارتر به شمار می‌آید، به بهانه نشان دادن فیلم اعترافات سکینه محمدی آشتیانی در تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی، یادداشتی را در سایت خود نوشته است. در این فیلم، سکینه محمدی در منزلش چگونگی قتل شوهرش را تشريح می‌کرد.

این فیلسوف فرانسوی پیشتر نیز، پس از اولین اعتراف‌گیری از سکینه محمدی در تلویزیون، به همراه، 17 شخصیت بین‌المللی، از جمله برخی از بزرگان جهان هنر و ادب، متنی را در حمایت از سکینه محمدی آشتیانی به چاپ رسانده بود. خورخه سمپرون، نویسنده اسپانیایی، میلان کوندرا، نویسنده فرانسوی، وول سوینیکا، نویسنده نیجریه ای، باب جلدوف، خواننده، جودی ویلیامز، برنده جایزه صلح نوبل، و همچنین ژولیت بینوش و میا فارو، از بازیگران فرانسوی نیز این متن را امضاء کرده بودند.

برنارد هنری لوی، در یادداشت خود با عنوان «ویدئوی سکینه: نفرتی پس از شک» ضمن ابراز وحشت از خبر احتمال اعدام سکینه، از همه می‌خواهد تا برای نجات جان سکینه تلاش کنند.
او در ابتدای این یادداشت می‌نویسد: «نمی‌شود ترحمی که برای «سکینه» وجود دارد، اندوه طرفدارانش، و هیجان غیرقابل تصوری را که با خبر کذب آزادی او ایجاد شد شرح داد. از این نظر، مهم این است که تلاش کنیم بفهمیم واقعا چه اتفاقی افتاده و چه نکاتی می‌شود ضرورتن از این اتفاق استخراج کرد

این فیلسوف فرانسوی که فعال حقوق بشر نیز به شمار می‌آید، سپس به ذکر نکاتی درباره فیلم اعترافات سکینه محمدی می‌پردازد:
«
اولین نکته‌ای که از این تصاویر ترحم‌برانگیز سکینه و فرزندش که وارد این صحنه‌سازی ننگین شده‌اند (تحت چه تهدیدی، و چه کسی جلوی چشمان آنهاست؟) می‌شود فهمید ستمگری فوق‌العاده به این افراد است. سکینه را برای چند ساعت به خانه کوچک خانوادگی‌اش آورده‌اند تا صحنه جنایتی را بازسازی کنند که همه می‌دانند سکینه نه انجامش داده و نه مسبب آن بوده و نه همدستی کرده است. آن‌چه ما می‌توانیم بدون زحمت تصور کنیم این است که سکینه به زور آماده اعتراف به هر آن چیزی که از او می‌خواهند شده است، و سجاد که چند هفته‌ای است ارتباطش با جهان قطع شده، مادرش را بعد از چندین ماه می‌بیند. و برای آن دو، مادر و پسر، این مراسم دیدار، اندوهبار است. به آن‌ها دستور داده شده که مثل دو انسان معمولی بازی کنند و آزادانه بروند و بیایند و جلو آفتاب خودشان را گرم کنند. این شکنجه روحی است. نازی‌ها اعدام‌های ساختگی را به راه می‌انداختند، حکومت ایران آزادی ساختگی را به نمایش می‌گذارد؛ این دو یکی است.

دومین نکته، تف انداختن به صورت غرب است. کف زدن به افتخار همه کسانی که در دموکراسی‌های جهان برای سکینه، و به واسطه موضوع این زن برای همه زنان تحقیرشده ایران، بسیج شده‌اند. مقامات ایران با این کارشان به ما گفتند:‌ «شما مدعی هستید که می‌خواهید درس آزادی و حقوق بشر به ما بدهید؟ شما درصدد هستید که در اختیارات ما در زمینه اداره کردن مردم‌مان به طور کلی و زنان‌مان به طور خاص دخالت کنید؟ درباره این زن، سکینه، شما به خودتان اجازه دادید بگویید پیگیری موضوع او یکی از مسئولیت‌های شماست؟ و شما این کار را زیر علم دروغین حقیقتی کردید که مدعی نگهبانی‌اش هستید؟ خیلی خوب، بگیرید این هم سهم شما! ببینید چطور ما با شما رفتار می‌کنیم و در واقع شما کی هستید. ما برای شما تله گذاشتیم و شما در آن افتادید. ما شما را با قلابی بالا کشیدیم که شما به طمع غذا به آن گاز زدید. حقیقت شما هیچ ارزشی ندارد. رهبران شما دلقک هستند. حتی برلوسکونی که برای تشکر کردن از ما عجله کرد – چه شوخی بامزه‌ای! ما شاید رذل باشیم اما شما مسلمن دیوانه‌های سودمند ما هستید

نکته سوم، هنر تمام‌عیار تقلب است؛ به هم ریختن تصاویر و واژه‌ها، که یک بار دیگر قدرت واق‌واق کردن مقامات ایران را نشان داد. از ابتدا تا کنون، سیل اخبار ما در این زمینه هیچ وقت بدون جواب نبوده است، چون در عوض سیل ضدخبرهایشان را دریافت کردیم. در جواب خشم‌ها و دادخواست‌هایمان، انبوهی از شانتاژ‌ها و دروغ‌های‌شان را گرفتیم. 9 دسامبر چند عکس مبهم، بدون شک برای استفاده ابزاری، و برای بی‌اعتبار کردن جنبشی که در حمایت از سکینه به راه افتاده منتشر شد. همان‌طور که تروریست‌های 11 سپتامبر، از فیلم‌های اکشن آمریکایی تقلید کرده بودند، تروریست‌هایی که ایران را اداره می‌کنند نیز با این کارشان به گونه‌ای از شبکه اطلاع‌رسانی ما تقلید کردند و آن را علیه خودش به کار گرفتند. آن‌ها این بار نیز ناکام شدند، اما تا کی می‌خواهند ادامه دهند؟

چهارمین نکته، اصول این «بازسازی جنایت» است که می‌خواهد نقش سکینه را در جنایتی ثابت کند که او پیشتر در زمان دادگاه‌اش از آن کاملا تبرئه شد. آدم‌های احمدی‌نژاد از هیچ چیز نمی‌گذرند. این نمایش نشان داد که ایران از سکینه نمادی برای تسلیم نشدن خود ساخته است، مثل همیشه که پای یک نماد در میان است. ما در مجله «قاعده بازی» سرچشمه‌های اختلافات درونی حکومت ایدئولوژیک-سیاسی ایران را بیان کرده‌ایم. مثلن این که بخشی از روحانیت به گونه‌ای دیگر فکر می‌کنند و می‌خواهند که روحیه اعتدال و صلح مذهب شیعه را برجسته سازند. اما من شخصا چندان به این موضوع اعتقاد ندارم. یا حداقل به چیزی فکر می‌کنم که اکنون می‌بینم. یک قدرتی دیروز وکیل سکینه را زندانی می‌کند، روز قبلش به دفتر او حمله می‌کند تا نمایش‌نامه محاکمه سکینه را از نو بنویسد، و امروز هم تلاش می‌کند تا یک بی‌گناه را گناهکار جلوه دهد.

و آخرین نکته یا به عبارتی آخرین فرضیه این است که اخبار کذبی که درباره سکینه منتشر می‌شود، مثل خبر آزادی او، برای این است که واکنش غربی‌ها را برانگیزند و به گونه‌ای با اعصاب آنان بازی کنند. آن‌ها با این کار در واقع یک آزمایش را برای خودشان انجام دادند. از این نظر آن‌ها موفق بودند. اما این آزمایش برای ما هم قاطع و قانع‌کننده بود، زیرا تمامی رسانه‌های نوشتاری و تصویری با هم متحد شدند و این تنها نکته مثبت این نمایش وحشتناک است و دلیلی است برای این‌که حداقل انگیزه و اتحاد‌مان را برای آزادی سکینه از دست ندهیم

Dec 4, 2010

نوشته اي به ياد شهلا از ترانه عليدوستي

بعضی آدم ها طعم از دست رفتن نزدیکانشان را می چشند و بعضی نه.
کسانی که ‘قربانی’ می دهند توی دلشان حفره دارند. حفره ای که پر نمی شود. نمی شود. تا دنیا دنیاست پر نمی شود. مادر من همیشه می گوید: ‘فقط مرگ است که چاره ندارد.’ چاره نداشتن با دل انسان جور نمی شود هرگز. آدم زیر بار بیچارگی دل تنگی عزیزش، فکر از دست دادن عزیزش، تصور به زمین افتادن عزیزش خم و کهنه و کوچک می شود. همه این را می دانند. اما همه این را نمی فهمند. نمی شود فهمید، چون توی چشم آدم داغ دیده نمی شود نگاه کرد. بعید است که بشود. و تا چشم های کسی را نبینی راه پیدا نمی کنی به جاده ها و گذرها و کوچه پس کوچه های دلش.

بعضی آدم ها از نعمت بخشیدن برخوردارند و بعضی نه.
کسانی که از نعمت بخشیدن برخوردار نیستند را نمی توان سرزنش کرد. بعید است که بشود. سرزنش کسی، برای قرار گرفتن در وضعی که خود در آن دخیل نبوده و پیش بینی اش نمی کرده منصفانه نیست. هیچ صاحب حقی انتظار پامال شدن حقش را نداشته که بتواند خود را برای روبرو شدن با آن آماده کند. هیچ کس نمی خواسته در وضعی باشد که سیاهی انتقام گرفتن بشود تنها مأمن زخم های دلش. دل زخمی راه زیادی دارد تا برسد به آن قرار و سکوتی که برای بخشیدن لازم است.

بعضی آدم ها با اعدام مخالفند و بعضی نه.
کسانی که با کشتن دیگران مخالفند الزاما مخالف جزا نیستند. معمولا معتقدند که کشتن مثال بارز خشونت است و تنبیهی برای خشونت نیست. کشتن در ازای کشتن چاره نیست. خود، همان است. حتی شاید تلخ تر باشد چرا که با تدبیر و برنامه ریزی و مصلحت اندیشی برایش تصمیم گیری می شود و نه از جانب ذهنی آشوب زده که جانی به حساب می آید. اما جزایی باید باشد، جزایی سخت، برای تنها کردن دل آدم ها. برای ایجاد حفره ای که تا دنیا دنیاست پر نمی شود.

بعضی آدم ها عاشقی را به رسمیت می شناسند و بعضی نه.
کسانی که عاشقی را به رسمیت می شناسند الزاما صاحبان خوشبخت عشق یا قربانیان خشمگین آن نیستند. اما می دانند که قصه های تلخ و شیرین زیادی هر روز و هر روز به هوای عشق مسیر عوض می کنند. می دانند که عشق بادی است که به بادبان هرکس گیر کند سفرش را می برد به مقصد دیگری. می دانند که عاشق راحت تر زخم می خورد، و راحت تر زخم می زند. آن هایی که عاشقیت را به رسمیت نمی شناسند هم نه این که دل های نامهربان داشته باشند، بلکه انسان را، این اشرف مخلوقات را صاحب تصمیم و فکر می دانند. صاحب لحظه ی جادویی بزرگواری؛ صاحب لحظه ی تصمیم.

بعضی آدم ها هدف عشق های ماندنی می شوند، بعضی هدف عشق های رفتنی، و بعضی نه.
کسانی هستند که عشق را مثل فرزند ناخواسته ای که باید خدا را به خاطرش شکر کرد حفاظت می کنند تا با بزرگ شدنش عصای دستشان باشد. کسانی هستند که مجبورند یک عمر از دست عشقی که نمی خواهند شامل حالشان شود فرار کنند. کسانی هستند که یک بار روی آوردن عشق به زندگیشان را غنیمت می شمرند و قدرش را می دانند. کسانی هم هستند که بر حسب قضا و قدر، نام و صورت آشنایشان هزاران هزار عشق اصل و بدل برایشان می آورد.

همه ی آدم ها، همه ی آدم ها همه ی آدم ها
از دنیای نوجوانیشان خاطره ای یا خاطراتی از عشق های شرمگین و ممنوع دارند که هرگز فراتر از خیال های قصه مانند نرفته، یا که کمترین نشانه اش نامه نوشتن های یواشکی بوده، سکوتهای ترسای پشت تلفن زدنهای بی جا، یا حتی دست تکان دادن ها و جلب توجه کردن های آرزومندانه ای که امروز به آن ها می خندند، یا که هنوز معصومانه بابتشان خجالت می کشند… معلم دبستان، دوست خواهر بزرگتر، پسرعمویی که پس از سال ها از فرنگ آمده، هنرپیشه ای در یک سریال، همسایه ای که ساعت مدرسه رفتنش را با ما هماهنگ می کرد و یا ما فکر می کردیم که می کند… ورزشکاری که تصویر دویدنش بهترین تصویر بوده از قهرمانی که لایق عشق است…

درست همین حالا، خبر رسید که زنی که متهم بود به قتل زنی دیگر در یک ماجرای منتسب به عشق و حسادت، اعدام شد.
در این لحظه زنی کشته شد. به اتهام آتشی که در زندگی یک خانواده انداخت. به اتهام کشتن زنی، مادری، دختری.

من نمی دانم اگر قاضی بودم، جزو آن هفت نفری بودم که فکر می کردند شهلا جاهد بی گناه است، یا جزو بیست نفری که فکر می کردند گناهکار است.
بر فرض این که او قاتل بود…
می دانم که از دست رفتن عزیز چاره و درمان ندارد، می دانم که بخشیدن سخت است و خیلی اوقات خودم توانش را نداشته ام، با کشتن انسان ها مخالفم اما دلم می خواهد انسان ها جزای کاری که می کنند را بچشند، عاشقی را به رسمیت می شناسم و فکر می کنم انسان عاشق انسانیست که معنی خوشی ها و حسرت هایش با دنیای قاضی انسان های غیر عاشق متفاوت است اما خدا نیستم و نمی دانم در هیچکدام از این چیزهایی که می گویم حق با من هست یا نه.
اما این را می دانم که شهلا جاهد وقتی عاشق ناصر محمدخانی شد که سیزده ساله بود.
ناصرمحمدخانی وقتی به او روی خوش نشان داد که او نه تنها قاتل نبود، که گواهینامه هم نمی توانست داشته باشد.
سال ها در خانه ای مخفی اش کرد که از مسیر رفت و آمدهای روزانه اش دور نباشد.
از او یک مجرم ساخت. یا… اگر بخواهم مواظب حرف زدنم باشم، در مجرم شدن او نقش داشت و در نُه سال تمام زندانی بودنش، کتک خوردنش، بازجویی شدنش، تا دم مرگ رفتن و آمدنش، حتی نماند که نگاه معنادار مردم کوچه و خیابان مکدرش نکند.

بعضی آدم ها خودخواه و ترسو و ناجوانمردند و بعضی نه.
اما انگار فقط یکی هست که می تواند شب قبل سوار هواپیما شود، ساعت کوک کند تا قبل از طلوع آفتاب بیدار شود، شلوار و پیراهن بپوشد، سوار ماشین شود… و به تماشای حلق آویز شدن زنی برود که وقتی به او دل بست بچه بود اما سال ها، به گفته ی خودش، صبح های زمستان زودتر از او بیدار می شد تا قبل از او مدتی روی کاسه ی توالت بنشیند، مبادا که محبوبش، آرزویش، قهرمانش، حس کند آن سرمای بدمصب دم صبح را.

نمی دانم.
فرشته ی عدالت چشمانش بسته است و گاهی با چشمان باز می خواهمش.
این حفره ها پر نمی شوند. نمی شوند. تا دنیا دنیاست پر نمی شوند.

Nov 30, 2010

شهلا جاهد فردا اعدام مي‌شود




عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع شهلا جاهد در گفت‌وگو با خبرنگار حوادث فارس درباره سرانجام اجراي حكم شهلا جاهد اظهار داشت: صبح امروز به واحد اجراي احكام رفتم و زمان اجراي حكم به من ابلاغ شد.

وي افزود: مسئولان واحد اجراي احكام دادسرا ضمن ابلاغ زمان اجراي حكم گفتند، قرار است اين حكم سحرگاه فردا در محوطه زندان اوين اجرا شود.

Nov 11, 2010

تاریخ برخورد با هنرمندان را فراموش نمی کند

جعفر پناهی،فیلمساز سرشناس ایرانی روز یکشنبه در جلسه دادگاه خود حاضر شد و متن دفاعیه اش را قرائت کرد
او گفته است: "به گمان من، بازداشت من و همکارانم در حین فیلمبرداری فیلمی ناتمام، هجوم صاحبان قدرت بر همه­ ی اهل فرهنگ و هنر و سینماگران کشور است. و قدرت­نمایی برای اینکه: هر که از ما نیست و مثل ما فکر نمی­ کند، محکوم است

متن کامل دفاعیه جعفرپناهی، در زیرمی آید

ریاست محترم دادگاه، اجازه می­خواهم لایحه­ ی دفاع از خود را در دو بخش تقدیم كنم

بخش نخست: آن­چه می­گویند
در چند روز گذشته فیلم­های مورد علاقه­ ام را که قبلاً بارها دیده بودم، دوباره دیدم؛ البته امكان دسترسی به بسیاری از فیلم‌های ارزشمند تاریخ سینما را نداشتم، چرا که در شب دهم اسفند 88، وقتی به اتفاق آقای محمد رسول ­اف مشغول ساختن فیلمی از جنس سینمای اجتماعی و هنری بودیم، نیروهایی که خود را ماموران وزارت اطلاعات معرفی می­ کردند، بدون نشان دادن مجوز، ضمن دستگیری ما و دیگر همکاران­مان، آن فیلم­ ها را هم با خود بردند و هرگز پس ندادند. تنها حرفی که بعدها درباره­ ی آن فیلم ­ها شنیدم از بازپرس پرونده­ ام بود که گفت: این فیلم­ های مستهجن چیست که نگه داشته­ ای؟
من سینما را از همان فیلم­های ارزشمند سینما یاد گرفتم که بازپرس آن­ها را مستهجن می­نامید. باور کنید نمی­دانم چگونه می­ شود آن­ها را مستهجن نامید. همان­طور که نمی­توانم بفهمم آن­چه که اکنون به اتهام آن مرا محاکمه می­ کنید را چگونه می­ شود جرم نامید؟ آیا این مصداق بارز قصاص قبل از جنایت نیست؟ مرا به جرم ساختن فیلمی محاکمه می­کنید که موقع دستگیری در سر صحنه حتی سی درصد آن هم فیلمبرداری نشده بود. حتماً این مثال را شنیده­ اید که اگر "لا الله الا الله" را که شهادت به یگانگی خداوند می­دهد، فقط پنجاه درصداش را بگویی کفر محسوب می­شود. چگونه می­ شود تنها با استناد به سی درصد از فیلمی که هنوز تدوین و صداگذاری نشده و مراحل فنی آن به پایان نرسیده، كسي را متهم کرد. اجازه دهید بقیه­ ی این فیلم را بسازیم، تدوین و صداگذاری كنيم و مراحل فنی آن­را به پايان برسانیم، آن­گاه درباره‌اش قضاوت كنيد؛ فيلمي از سینمای اجتماعي ایران بر محور تلاش یک خانواده برای بازیابی امید و دوباره گرد آمدن کنار یکدیگر.
من نه از آن مستهجن بودن فیلم­ های تاریخ سینما سر در می­ آورم، نه از این اتهام. اگر چنین است شما نه تنها ما را، بلکه سینمای اجتماعی، انسانی و هنری ایران را محاکمه می­ کنید. سینمایی که در آن انسان خوب مطلق یا بد مطلق وجود ندارد. سینمایی که در خدمت زر و زور نیست. سینمایی که به طرف‌داری یا محکوم کردن کسی رأی نمی­دهد، بلکه تلاش می­ کند صادقانه تصویرگر واقعیت­ ها از نگاه فيلمساز باشد. سینمایی که از مشکلات حاد اجتماعی الهام می­ گیرد و در نهایت به انسان می‌رسد. این سینما، سینمای انسانی، دور از سطحی ­نگری و همراهی با سیاست یا منابع قدرت است.
در اتهامات ما گفته شده ما می­ خواستیم با این فیلم، شیوه­ های اغتشاش و اعتراض را ترویج كنیم. در طول همه­ ی سال­ های فیلم­سازی­ ام بارها گفته­ ام و اکنون هم می­ گویم: من فیلمساز اجتماعی­ ام، نه فیلمساز سیاسی. دغدغه­ های اجتماعی دارم، به همین دلیل فیلم­ هایم اجتماعی است تا سیاسی. چرا که سینمای سیاسی را فاقد ارزش هنری می­ دانم. سینمای سیاسی یعنی سینمای حزبی و شعاري. سینمای حزبی به تماشاگر حكم مي‌كند که چه باید کرد یا چه نباید کرد. اما در سینمای اجتماعی هرگز برای تماشاگر نسخه پیچیده نمی­ شود. این نوع برخورد توهین به شعور تماشاگر است و دور از اصول سینمای اجتماعی است كه به آن اعتقاد دارم. من سینمای اجتماعی را برگزیده­ ام و این­ گونه فیلم­ هایم را ساخته­ ام. حتی روزی که از دانشکده فارغ­ التحصیل می­ شدم، همچون پزشکان که قسم­ نامه­ ی بقراط را می­ خوانند، به پاسداری از این نوع سینما قسم خورده‌ام؛ که هنوز بر آن پای‌بندم. این پای‌بندی تا کنون دردسرهایی را هم همراه داشته، و منجر به توقیف فیلم‌های فیلمسازانی همچون من شده است. اما هرگز در سینمای ایران سابقه نداشته فیلمسازی را به جرم ساختن فیلم دستگیر و روانه زندان کنند. یا خانواده‌اش را زماني که در زندان بوده با هجوم بر خانه و کاشانه‌اش مورد تهدید و ارعاب قرار دهند. این بدعتی است در تایخ سینمای ایران، که همواره از آن سخن خواهند گفت.
مرا متهم به حضور در اجتماعات کرده‌اند. در سینمای اجتماعی، فیلمسار ناظر است. ناظر بر وقایع اجتماعی­ اش. پس با این نگرش، من باید بر اتفاقاتی که بر کشورم می­ گذشت، ناظر می­ بودم. هر چند فیلمساز با دوربین­ اش نظاره می­ کند، اما اجازه­ ی استفاده از دوربین را به هیچ فیلمساز ایرانی ندادند. هنرمند می­ بیند تا شاید روزی روزگاری برای به­ وجود آوردن اثر هنری الهام بگیرد. من ناظر بودم و این حق من بود که ببینم. هیچ­کس اجازه ندارد هنرمند را وادار به ندیدن کند. چرا باید این حق را از هنرمند سلب کرد و او را به جرمی واهی محاکمه کرد.
گفته شده که ما فیلم بدون مجوز می­ ساختیم. قبل از هر چیز باید بگویم هیج قانونی نیست که مجلس تصویب و به وزارت ارشاد در این باره ابلاغ کرده باشد. تنها آيین‌نامه‌های داخلی وجود دارد که با تعویض معاونت‌هاي سینمائی، دست‌خوش تغییر می‌شوند.
گفته شده ما به بازیگرهای فیلم، فیلمنامه نداده­ ایم. اصولاً سینما را در شکل کلی به دو دسته تقسیم می­ کنند. سینمای تجاری و سینمای هنری. سینمای تجاری با بازیگران حرفه­ ای شناخته­ شده شکل می­ گیرد. آن­ها کار خود را بلدند و با خواندن فیلمنامه و راهنمایی کارگردان از پس اجرای نقش برمی­آیند. اما در سینمای هنری، بخصوص سینمای اجتماعی هرچند در بعضی از آنها بازیگران حرفه‌ای حضور دارند، اما اکثرا بازیگران غیرحرفه‌ای هستند. در این صورت، کارگردان لزومی به دادن فیلمنامه به آن­ها نمی­ بیند، چرا که این امر تأثیر منفی در بازی آن­ها مي‌گذارد. اگر قرار است ما را به این جرم محاکمه کنید، خیل عظیم فیلمسازانی را که به این شیوه کار می­ کنند را محاکمه می­ کنید. اين يك شيوة فيلم‌سازي است كه در قوانين قضايي و جزايي جايي براي آن تعيين نكرده‌اند و چنين اتهامي در اين پرونده بيش‌تر به يك شوخي مي‌ماند.
مرا متهم به امضای بیانیه کرده­ اند. من یک بیانیه امضا کرده­ ام، آن­هم بیانیه­ ی موسوم به 37 فیلمساز ایرانی. آن روزها که هر قشر و گروهی نظر خود را نسبت به وقایع و اتفاقاتی که در کشور در جریان بود با صدور اطلاعیه اعلام می­کردند، 37 نفر از معتبرترین فیلمسازان کشورمان نگرانی خود را از آینده کشور با توجه به اتفاقات جاری اعلام کردند که من هم یکی از آن­ها بودم. متاسفانه به جای آن­که به نگرانی­ های این هنرمندان عاشق کشورشان توجه شود، قسمت­ هایی از این بیانیه گزینش شده و آن­را مدرک جرم ساخته­ اند. کدام نوشته­ ای را سراغ دارید که با گزینش جملات و کلماتی کوتاه از آن نتوانید معنایی متفاوت از کلیت­ اش به­ دست آورید؟ آیا این 37 سینماگر حق نداشتند نظر خود را نسبت به وضعيت کشورشان بیان کنند؟ آیا بیان این نظر جرم است و باید این 37 نفر محاکمه شوند؟ آیا هنرمندان باید نسبت به سرنوشت کشورشان بی­ تفاوت باشند؟ این 37 نفر اکثراً همان­ هایی هستندکه به هر بی‌عدالتی در سراسر جهان عکس­ العمل نشان داده و اعلامیه نوشتند. حال چگونه می­توان از آن­ها انتظار داشت نسبت به سرنوشت کشورشان بی­ تفاوت باشند؟ یادآوری می‌کنم در جايي که به‌راحتی به هر کس انگ خائن و وطن‌فروش یا جاسوس زده می‌شود، حتی یک مورد را هم نمی‌توانید بیابید که موفق شده باشند چنین برچسبی را به فیلمسازان بزنند.
گفته شده كه من سازماندهی تظاهرات در خارج از کشور را هنگام برپایی افتتاحیه­ ی جشنواره­ ی مونترال کانادا به عهده داشته­ ام. آخر هر اتهامی باید کمی واقعیت و انصاف را هم پشتوانه داشته باشد. من در مونترال ریاست هیأت داوران را به عهده داشتم و تنها چند ساعت قبل از مراسم به آن­جا رسیده بودم. منی که آن­جا هیچ­کس را نمی­ شناختم، چگونه می­ توانستم چنین کنم؟ آیا واقعاً یادمان رفته آن­روزها هر جای دنیا که مراسمی بود، هموطنان­مان در خارج از کشور گرد هم می­ آمدند و خواسته­ های خود را مطرح می­ کردند؟ حتی در مسابقات ورزشی هم چنین بود. آیا اکنون باید بازیکنان، حتی فوتبالیست‌هائی که مچ‌بند سبز بسته بودند یا سرمربی تیم ملی متهم به سازمان­دهی رفتار تماشاگران شوند؟
گفته شده كه من با رسانه­ های فارسی­ زبان خارج از ایران مصاحبه کرده­ ام. در کجای قانون ما را از مصاحبه منع کرده­ اند؟ تنها موردی که به من تذکر جدی داده شد، در مهرماه سال گذشته و در دفتر پی­گیری وزارت اطلاعات بود

بخش دوم: آن­چه می­گویم
تاریخ گواهي می­ دهد كه ذهن هنرمند، ذهن تحلیل­گر جامعه­ اش است. با اندوخته­ ی تاریخ و فرهنگ و دانش، ناظر بر وقایع جاری جامعه‌اش است. آن­را می­ بیند، تحلیل می­ کند و در قالب اثر هنری به معرض دید، شناخت و قضاوت جامعه می­ گذارد که حتی راه‌گشای اهل سیاست نیز هست. آیا آن­چه در ذهن هنرمند می­ گذرد دلیل مجرم بودن اوست؟ آیا بازداشت من، همکاران و خانواده­ ام به جرم واهی ساختن فیلمی بدون مجوز، نشانه­ ای است برای همه­ ی اهل فرهنگ و هنر این کشور که: "هر آن­که مستقل باشد و حاضر به تن دادن به فاحشه‌گی هنری نباشد ، جایش در زندان است؟"
در نطفه کشتن عقیده و عقیم کردن هنرمندان دلسوز جامعه تنها یک نتیجه می­ دهد و آن خشکاندن ریشه­ های اندیشه و بی­ ثمر کردن درخت خلاقیت و هنر است. به گمان من، بازداشت من و همکارانم در حین فیلمبرداری فیلمی ناتمام، هجوم صاحبان قدرت بر همه­ ی اهل فرهنگ و هنر و سینماگران کشور است. و قدرت­نمایی برای اینکه: هر که از ما نیست و مثل ما فکر نمی­ کند، محکوم است.
من یک سینماگرم. دور از سیاست و جنجال­ های قدرت. تمامی دوران فیلمسازیم را در این کشور فیلم ساخته­ ام. با بازداشت و محاکمه­ ی من، نه‌تنها منِ فیلمساز، که سینما را به عنصری سیاسی تبدیل کرده­ اید. این تنها محکمه­ ی من نیست. محکمه­ ی هنر و هنرمندان این کشور است. گواه تاریخ هر کشوری، آثار هنری و برخورد با هنرمندان آن سرزمین است. پس هر حکمی که در این دادگاه داده شود، حکمی است برای همه­ ی هنرمندان، بخصوص همه­ ی سینماگران این سرزمین. و حتی حکمی است برای جامعه­ ی ایران که سال­هاست مخاطب این سینما هستند. نهال من و همه­ ی هنرمندان ایران در خاک این کشور ریشه دوانده و میوه­ ی درخت هنر ما، حاصل زیبایی­ها و زشتی­های این سرزمين است. پس هر حکمی که به من و اندیشه­ ی من می­دهید، حکمی است که به مردم این کشور داده می­ شود.
تاریخ هرچه را که فراموش کند، مطمئن باشید برخورد با هنرمندان را هرگز از حافظه­ ی خود پاک نمی­ کند. شما هر رأیی که بدهید به من نمی دهید به سینمای مستقل ایران می‌دهید. سینمای ایران در این سی سال آبروی ایران و هنر این سرزمین بوده، شما به این آبرومندی رأی می‌دهد. رأی شما در صورت در نظر نداشتن جوانب آن، محدود به این چاردیواری نخواهد شد. باور کنید در آینده هرگز از این دادگاه به عنوان محکمة جعفر پناهی نام نخواهند برد. بلکه از آن به عنوان "محکمة سینما و هنر ایران" یاد خواهند کرد. پس یادآوری می­کنم تا یادمان نرود.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست 9 سال پیش وقتی از جعفر پناهی برای شرکت در جشنواره­ ای در آمریکا دعوت کردند، اعلام کرد اگر بخواهید در بدو ورود به خاک آمریکا از من انگشت­ نگاری کنید، نخواهم آمد؛ و نرفت. اما چندی بعد وقتی دعوت جشنواره­ هایی را در آرژانتین و اروگوئه پذیرفت و راهی آن کشورها شد، هنگام تعویض هواپیما در فرودگاه نیویورک، ماموران فرودگاه به خاطر ایرانی بودن او و به دلیل قانون مبارزه با تروریست او را برای مراحل تحقيرآميز انگشت­ نگاری فراخواندند. اما جعفر پناهی به دليل مقاومت به غل و زنجیر کشیده شد و 16 ساعت در بازداشت ماند و فردای آن روز بدون تن دادن به انگشت­ نگاری، فرودگاه را به مقصد وطن ترک کرد. از آن پس اعتراض خود نسبت به رفتار غیرفرهنگی و غیرانسانی با هنرمند ایرانی را به گوش جهانیان رساند که حمایت­ های گسترده­ ی شخصیت­های فرهنگی، هنری و سینمایی جهان را در پی داشت. چرا که هنرمند مستقل، مخالف بی‌عدالتی در تمامی این کره خاکی است. و چون به هیچ قدرتی وابسته نیست در هر مکان و هر زمان نظر خود را دور از سیاست‌بازیها اعلام می‌دارد. آن زمان جعفر پناهی نمی­دانست روزی در کشور خودش هم بازداشت می­ شود و دست­بند به دست، راهی زندان اوین خواهد شد تا در سلول انفرادی جای گیرد.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی 5 سال است امکان فیلم ساختن در کشورش را نداشته، دو سال پیش مجوز ساختن فیلم "بازگشت" را که درباره­ ی جنگ بود به او ندادند و فيلم‌هايش، بامجوز و بي‌مجوز، امكان نمايش نداشته‌اند؟
آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی مهرماه سال گذشته، پس از توقیف پاسپورت در فرودگاه و اعلام ممنوع‌الخروجی همراه دو سینماگر ممنوع­ الخروج دیگر در یادداشتی اعلام کرد: "ما سینماگریم. در تمام طول فعالیت فرهنگی­ مان می­ توانستیم پاسپورت دیگری داشته باشیم؛ اما خواست و اراده­ ی­ ما بر ایرانی بودن و ایرانی ماندن بوده است..."؟ آن زمان جعفر پناهی نمی­دانست که ماندن در کشورش، بازداشت، ماندن در سلول انفرادی، تفتيش عقاید و غیره را نیز به همراه دارد.
آیا کسی در این دادگاه یادش هست غرفه­ ی جوایز جعفر پناهی در موزه­ ی سینما، بسیار بزرگ­تر از سلول انفرادی­ اش در ایام بازداشت­ اش بود؟ تمامی جوایز این غرفه­ گنجینه ای است ارزشمند برای تاریخ سینمای ایران . جوایزی همچون: شیر طلای ونیز، خرس نقره­ ای برلین، دوربین طلای کن، پلنگ طلای لوکارنو، لاله طلای استانبول، هوگوی طلایی شیکاگو، خوشه­ ی طلایی والادولید اسپانیا، پلاک طلایی سائوپولوي برزیل، پرمدئوس طلایی گرجستان، پودئوي طلائی آرژانتین، جایزه‌ي بزرگ توکیو، جایزه‌ي بزرگ منتقدین جهان، جایزه­ ی بزرگ اروگوئه و ده­ ها جایزه­ ی بزرگ و کوچک دیگر از پنج قاره­ که حاصل بیش از دویست بار حضور در بیش از صد جشنواره از پنجاه دو کشور جهان است... در مقابل، سلولی کوچک به ابعاد...، بگذریم.
چه یادمان باشد، چه یادمان نباشد، اکنون من، جعفر پناهی با وجود همه­ ی این بی­ مهری­ها باز هم اعلام می­کنم که ایرانی­ ام و در ایران باقی خواهم ماند. من کشورم را دوست دارم و بهای این دوست داشتن را هم پرداخته‌ام و اگر لازم باشد باز خواهم پرداخت. و چون به گواه فیلم­ هایم، فهم و احترام متقابل و تحمل کردن را یک اصل از اصول مدنی می­دانم، پس تأکید می­کنم که از هیچ کس کینه­ و نفرتی به دل ندارم، حتی از بازجوهایم. چرا که ما در برابر نسل آینده مسئول­ ایم. مسئول­ ایم این سرزمین را بدون کوچکترین گزند تحویل نسل بعد دهیم.
تاریخ صبور است. هر دورانی را چه دیر و چه زود از سر می‌گذراند. اما من نگرانم. نگرانم و از شما می‌خواهم وجدانتان را قاضی کنید. نگرانی من از تفرقه، چنددسته­ گی و از مخاطراتی است که در آینده بروز مي‌كند و ريشه در نفرت و کینه دارد. می­ خواستم و همچنان می­ خواهم که آرامش، پرهیز از خشونت، تحمل، رواداری و احترام متقابل، اصل روابط اجتماعی و انسانی ما باشد. نسل آينده، انسانیت، آزاده­ گی، برابری و برادری از ما می­ آموزد و ما موظفیم دور از هر گونه برتری‌جويی طبقاتی، قومی و ملیتی، احترام به عقاید يكديگر بگذاريم و از کینه‌توزی میان آنها بکاهیم. اگر چنین نکنیم، با توجه به رويدادها و وضعيت کشورهای همسایه، ایران ما آسيب‌پذير و مستعد هرج ومرج و ناامنی خواهد شد. پرهيز از چنان شرايطي، تنها زمانی میسر می­شود که کینه­ های‌مان را دور بريزيم و مهر و عشق و تحمل عقاید را جایگزین­ اش کنیم. این راهی است که ماندگاری و شرافت این سرزمین را تضمین می­ کند.

"راهی است راه عشق، که هیچش کرانه نیست..."
پناهی دفاعیه خود را چنین امضا کرده است:
فیلمساز ایرانی، جعفر پناهی