Nov 7, 2007

گل بود به سبزه نيز آراسته شد

ديروز خيلي روز خوبي بود. از ظهر خونه بابا بودم و شب هم موندم و خواهرم هم اونجا بود. ياد قديم افتاده بودم و خيلي بهم خوش گذشت. خواهرم رو خيلي دوست دارم و در كنارش بودن برام بهترين اتفاقه.
چند روزه درد معده بد آزارم مي ده. تمام مدت – خصوصا بعد از غذا- معده ام شديدا درد ميگيره طوري كه انگار دارن از تو گازم مي گيرن. دكتر تشخيص زخم معده همراه با تورم رو داده – دقيقا بلايي كه سر روده ام اومده بود- و اگه با يك دوره دارو خوب نشم بايد برم آندوسكوپي. حالا چطور دكتر بدون آندوسكوپي تشخيص داده من نميدونم. فقط اينكه گل بود به سبزه نيز آراسته شد.
اينم طنز جديد ابراهيم نبوي:
حسینی سخنگوی وزارت خارجه ایران به دنبال اعلام این خبر در خبرگزاری ها که لاوروف ‏برای دادن پیشنهاد جدید در مسائل هسته ای به ایران سفر کرد، گفت: « لاوروف پیشنهاد جدیدی ‏نداشت.» با توجه به اینکه قبلا علی لاریجانی بخاطر اعلام پیشنهاد پوتین استعفا داد و بعد احمدی ‏نژاد اعلام کرد که پوتین هیچ پیشنهادی نداشت، بدین وسیله فرهنگ لغات مخفی دیپلماتیک جدید ‏ایران به شرح زیر اعلام می شود:‏
جمله: « روس ها هیچ پیشنهادی نداشتند.» معنی: « روسها هشدار دادند که زودتر غنی سازی را ‏متوقف کنید وگرنه اوضاع خطرناک است.»‏
جمله: « پرونده هسته ای ایران بسته شده است.» معنی: « بزودی یک قطعنامه جدید صادر می ‏شود.»‏
جمله: « ما کلمبیا را فتح کردیم» معنی: « گروهی در کلمبیا به رئیس جمهور گفتند دیکتاتور»‏
جمله: « ما بزودی خبرهای خوش علمی داریم.» معنی: « غنی سازی فعلا متوقف شده است، ولی ‏نمی خواهیم خبرش را اعلام کنیم.»‏
جمله: « رئیس جمهور بزودی به بحرین سفر خواهد کرد.» معنی: « تا دو هفته دیگر رابطه ایران ‏و بحرین بسیار تیره خواهد شد.»‏
جمله: « رئیس جمهور ایران محبوب دل مسلمانان جهان است.» معنی: « محبوبیت رئیس جمهور ‏در ایران بشدت کاهش یافته است.»‏
جمله: « متکی مشکلات شخصی دارد» معنی: « احمدی نژاد قصد برکناری متکی را دارد.»‏
جمله: « دولت صدها طرح عمرانی را بزودی آغاز می کند.» معنی: « قیمت خانه بیست درصد و ‏نرخ تورم دو درصد افزایش یافت.» ‏
جمله: « دولت بزودی از منتقدانش قدردانی می کند.» معنی: « تا هفته آینده ده نفر از مخالفان ‏دستگیر می شوند.»‏

Nov 4, 2007

تنهايي

هميشه به دنبال تنهايي بودم. هميشه به دنبال اين بودم كه تنها و تنهاتر باشم. حتي دليل اصلي خوشحاليم از رفتن به آمريكا اين بود كه از ايني كه هستم تنهاتر ميشم. بعداز هر عمل جراحي با خانواده ام جنگ ميكردم كه زود برگردم خونه خودم و تنها باشم. الان نميتونم به خاطر بيارم كه در تنهايي ام چه ميكردم اما هرگز حوصله ام سر نميرفت و حتي وقتي تلفن زنگ مي زد ته دلم دادم مي رفت هوا كه چرا خلوتم رو بهم مي زنن.
شايد دليلش اين چند ماه بيكاري باشه يا چيز ديگه اي كه نميدونم چيه اما الان خيلي افسوس زماني رو ميخورم كه مامانم زنده بود و همه با هم توي يك خونه زندگي مي كرديم. از تنهايي فراري شدم. آرزو دارم ميشد برم با پدرم اينا و يا با خواهرم زندگي كنم. جالب هم اينجاست كه عامل اصلي تنها زندگي كردن همه من بودم. اين من بودم كه براي تنها زندگي كردن جنگيدم و اونا رو هم مجبور كردم نظرم رو قبول كنن. حالا بعد از ده سال سخت پشيمونم اما راه برگشت ندارم. بايد با تنهايي كه ديگه دوستش ندارم كنار بيام. يكي از دلايلي كه تا ده شب سر كار مي مونم هم همينه كه زياد توي خونه نباشم. از وقتي عالي قاپو رو ساختم و مرتبش كردم تمايلم بهش كمتر شده. سابقا بيشتر دوستش داشتم.